حمد الله مستوفى قزوينى

114

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

ز شهرىّ و بيگانه از هركسى * مدد جُستى از بهر دعوت بسى به نزديك حجّاج رفتى همى * سخن بهرِ اسلام گفتى همى همىخواندى همگنان را به دين * نكردى بسى كس مراين دين گزين همان هركه پذرفت دينش تنش * نپذرفت كآرد سوى مسكنش 2375 برين‌گونه هر سال گفتى سخن * به حجّاج كعبه همى تن‌به‌تن بيعت كردن مردم مدينه با رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم چنين تا ده و سه گذر كرد سال * كه وحى آمدش از بَرِ ذو الجلال چو هنگام هجرت فراز آمدش * ز مكّه گذشتن نياز آمدش دلش سير گشت از گُروه قريش * كز ايشان بر او گشته بُد تلخ عيش ز بطحاء مكّه دلش سرد بود * ز كُفّار جانش پُر از درد بود 2380 به شهر مدينه كشيدش هوا * كه ديد اندر او سازِ دين را نوا به شهر مدينه در آن روزگار * دو فرّخ قبيله بُدى نامدار يكى اوس ، و خزرج دگر داشت نام * بگسترده هر دو در آن شهر كام در آن شهر بُد ديهها بىكران * جهودان و ترسا بُدندى در آن بُدى اوس و خزرج هميشه در اين * كه پَردَخت مانند از ايشان زمين 2385 بگيرند « 1 » آن ديهها را به دست * درآرند در كار ايشان شكست و ليكن بدين كارشان دسترس * نبودى ، اگر چند بود اين هوس كه چون كار گشتى برايشان گران * نياز آوريدى به پيش « 2 » اندر آن بگفتندى آن قوم گاهِ دُعا * ز توريت و انجيل پيش خُدا : « خدايا بدين احمد و دينِ او * به پاكيزه ترتيب و آئينِ او 2390 كه اين كارِ ما را به خوبى بساز * مكن دست بدخواه بر ما دراز » روا گشتى آن حاجت اندر زمان * به حكم خداوند هفت آسمان در آن ملك مشهور بود اين سخن * ز كار پيمبر به هر انجمن ز خزرج در آن سال شش نامور * سوى مكّه كرد از مدينه گذر

--> ( 1 ) ( ب 2385 ) . در اصل : بكيريد . ( 2 ) ( ب 2387 ) . در اصل : ببار آور ؟ ؟ ؟ دى ببيش .